در فنجان قهوه ی من آتشفشانی است
که تو فوتش خواهی کرد
و بعد
دور
دور
دورتر
خواهی شد....
سلام؛
اولین مجموعه شعر من با عنوان «آتشفشانی در فنجان» در
انتشارات فصل پنجم به چاپ رسید. شما دوستان عزیز
می توانید این کتاب را از نمایشگاه کتاب تهران ،
سالن ناشران عمومی، راهروی ۲۳ ،غرفه ۱،(انتشارات فصل پنجم )
تهیه بفرمایید.
اما در پایان مروری بر چند شعر از "آتشفشانی در فنجان" :
جوانه
در این شعر
کفشی به جا مانده است
که قرار است از آن
پای مردی جوانه بزند
مردی که نمی داند
پایش را کجا جا گذاشت؟
شلمچه!
هویزه!
یا اشتباهی
در پوتین های همسنگرش!
طرح ۱
سهم ما از دنیا همین است
من
آشپزخانه را به دوش می کشم
تو
تمام شهر را !
طرح ۲
تنها شجره نامه ی باد
مرد فرفره فروش است.
خبر چاپ کتابم را در خبرگزاری کتاب ایران بخوانید
اما علاقه مندان به تهیه اینترنتی این کتاب می توانند بعد از اتمام نمایشگاه کتاب تهران
به آدینه بوک و یا کتاب نت مراجعه کنند .
+ نوشته شده در
91/02/02ساعت 14:49  توسط ناهید سلطانی
|
هیچ گاه به پایان نمی رسم
مثل هیزم های مصنوعی شومینه
و محکومم به این بغض های پناهنده
که از گلوگاهم پایین نمی روند
من
غمگین ترین
عروس دریایی اقیانوس های جهانم
و تور لباسم
تور ماهیگیری توست!
+ نوشته شده در
89/12/21ساعت 17:48  توسط ناهید سلطانی
|
سرنوشت ریشه ها را
تیشه ها
به خواب های مدور یک درخت سپردند
و ما ایمان می آوریم
به آفتابگردان هایی که غروب می کنند
انارهای زخمی
نیمرخ زنان فراموش شده ی سرزمین من هستند
که به حافظه ی بادها سپرده شده اند
من
آنقدر پرم
که می توانی پلی بزنی
رد شوی از من
رد شوی از دنیا
رد شوی از خدا
بگذار جهان رد پاهای تو باشد
این دنیا پر از خرگوش های سفیدی است
که لانه ای جز برف ندارند
بغض این انارها آن قدر بزرگ است
که در گلوی عالم جا نمی شود
و من به جای تمام مردم شهر
خون می گریم
مردان سرزمین من
در فنجان های قهوه زندانی می شوند
باد تند می وزد
زنان سرزمین من
نیمرخ می شوند.
+ نوشته شده در
89/04/19ساعت 1:31  توسط ناهید سلطانی
|
کاش خودم را جایی جا بگذارم
و برگردم ببینم که
نیستم!
+ نوشته شده در
89/02/06ساعت 18:10  توسط ناهید سلطانی
|
نقاش درخت را کشف کرد
و از همین بوم آغاز شد
مرگ بهار!
سارا مشق می نویسد
من بیدی در جریان دستهای سارا
اشکال هندسی می شوم.
چشمانم را به دری بافته ام که از تهی ترین قرن میلادی
قرار است
مردی در باران بیاید
و خیس نشود.
من
معکوس ترین نماد زندگی هستم.
نظریه ی وحدت وجود را در چشمانم اثبات کرده ام .
حالا فقط یک چشم دارم
و خدا
نقاشی نقاش را به بهشت نصب می کند
و نام خدا در کتاب رکورد ها ثبت می شود.
(مخترع زمستان)
حالا من
بیدی عریان
در جریان دستهای سارا
و فقط یک چشم دارم
من عمودی ترین ستون
از یک زندگی افقی هستم.
معما را سارا در دفترش می کشد.
من علامت تعجبی ! بیش نیستم.
+ نوشته شده در
89/01/03ساعت 4:36  توسط ناهید سلطانی
|
یک قدم به مرگ نزدیک تر شدیم
سال نو مبارک!
+ نوشته شده در
89/01/01ساعت 15:49  توسط مرضیه انساندوست
|
نه!
قصه را از نو بنویس
"سهراب" در گهواره
و "رستم" در پستوی خانه
می بینی!
اساطیرازعهده سهراب زاییدن
و
سهراب ساختن
بر نمی آیند
من
با تمام قوانین نامکتوب دنیا مشکل دارم
با شمایی
که "تهمینه" را در پستوی مطبخ
و "سودابه" را
در هاله ای شوم تصویر می کنید
و "گردآفرید"تان لباس مردان را می پوشد
و بهانه خوبی هستیم
برای ارضای حس جنگ طلبیتان
قصه را از نو بنویس!
این بار زن های "تروا"
دست در دست زن های "اسپارت"
به مزارع گندم می روند
.
.
.
چه بر سر آرزهای کودکانه مان آمد؟
جنگ و خونریزی بس است
یک قرن
دنیا را به ما زن ها بسپارید
+ نوشته شده در
88/12/26ساعت 21:12  توسط مرضیه انساندوست
|
این فرش های طبیعی که زیر پای توست
هزار زنبور کارگر را
بی خانمان کرده است.
+ نوشته شده در
88/12/22ساعت 1:45  توسط ناهید سلطانی
|
نپرس از این تمدن خاموش
و این گودال های خالی
که تصویر خدا
به تواضع قدیسه ها در آن شکست!
در فنجان قهوه ی من آتشفشانی است
که تو فوتش خواهی کرد
و بعد
دنیا را روی سرت خواهی گذاشت.
دور
دور
دورتر
خواهی شد.
لبخند ژکوند را
از کاسه ی چشمهایم آب خواهی داد.
لبخند قد خواهی کشید
و به دنیای روی سرت نیشخند خواهد زد.
تو این تصویر را
به تمام روزنامه ها انعکاس خواهی داد.
سال ها بعد ...
لبخندی گم شده
در روزنامه ای گم شده
شیشه پاک خواهد کرد!
+ نوشته شده در
88/12/14ساعت 2:5  توسط ناهید سلطانی
|
...و بالاخره یک غزل:
یقین بدان که خطایم نمی شود تکرار
"مرا به دغدغه های شبانه ام بسپار"
به سایه های سیاهی که رنگ می بازند
به ضجه های عمیقی که می زنم هر بار
به لرزه های دو دستی که عاشقم کردند
به خاطرات عزیزی که از تو اند انگار...
ببین به جای خودم از تو شعر می گویم
ردیف و قافیه...لعنت به کل این اشعار
مرا رها کن و دیگر نیا سراغ دلم
مرا ز هر چه شبیه تو کرده ای بیزار
پ.ن: مصراع دوم از بیت اول٬تضمینی از شعر خانم "الهام باقری" است.
+ نوشته شده در
88/12/13ساعت 21:11  توسط مرضیه انساندوست
|
الهه ی آب ها
چشمانت را با دروغ خیس نکن.
همین امروز
مردی دستانش را با خدا بلند کرد
و شعری نیمایی زمزمه کرد
برف موزون تر از تمام سپیدی ها بارید
و سر انگشتان پتروس تو کرخت شد
و در کتاب ها جا ماند.
آری
راست می گویی
روزی من در ریلی از غصه هایم قطار می شوم
و به راه می افتم
در کنجی از اتاقم
نه خانه ی من کنج ندارد
این گوشه ها همیشه به خدا نزدیک ترند.
خدایا !
دیروز با رسمی ترین زبان صدایت کردم .
اما سکوت تو
مبهم ترین شعر از سطرهای زندگی ام بود.
خدایا
من امسال بابانوئل می شوم
و در روز تولدم
هدیه ی خودت را پس می دهم.
می دانم هدیه را پس نمی دهند.
اما شاید
با یک قلب پیوندی
چشمان زنی
از محبت های آلزایمری مردش سیراب شود.
سرانگشتان مرد
شکایت تمام تابوت های عمودی را به آسمان برد.
الهه ی آب ها
حالا
اگر خواستی
می توانی از حقیقت
تلخ
بر سر آدم برفی ات بباری
تا دز جشنواره ی اشکال یخی سوئیس
مقام اول را بیاوری.
و به خودت افتخار کنی .
سال ها بعد
انگشتانت به چشمان مردی گره بخورد
که دستهایش در آسمان جا مانده.
نگران نباش
من امسال بابا نوئل شده ام
و در روز تولدم
این بار دستانم را
به ادم برفی تو هدیه می کنم.
+ نوشته شده در
88/12/12ساعت 20:15  توسط ناهید سلطانی
|
این چمدان٬
این چمدان خالی٬
لحظه های دوباره نبودنت را
به رخ می کشد
خسته ام
از این قطار لعنتی که هیچ وقت نمی ایستاد
و امروز٬
امروز که می خواهی بمانی
منتظر است
و این صبر تلخ٬
عطسه نحس لکوموتیوران پیربود
برو
از من که گذشته
من محکومم
به تو
واین چوبه دار که مرا صدا می زند...
+ نوشته شده در
88/12/11ساعت 18:36  توسط مرضیه انساندوست
|
بخوان چشم هایم را
من زنی هستم
پشت حوصله ی چشمانت
آسمان بوسه ی زنی است
که با یک آهش عصر یخ بندان تمام می شود.
کجا را به بیراهه رفته ام ؟
که حالا گریه در انتهای چشمانش جایی برای من دارد.
و چشمهایم از تبخیر دریای سیاه طوفان به پا می کند.
من رسوب کرده ام
در تمدنی که زن ها با گندم معنا می شوند
و علامت های تانیث زنده به گور.
کسی صدایم نزد
باور من تا ابدیت
فقط یک کوه بود
یک کوه بود
فقط یک کوه.
این عصر موسایی نداشت
اما کوه متلاشی شد.
و هیچ کس حتی عریان بالای همین افق عروج نکرد.
دنیای ما
یخ
آهن
گریه بود.
خدا را لای کتاب ها جا گذاشتیم.
خدا لبخند تلخی زد
و سطر های من ترک برداشتند.
من از یاد خنده ها رفتم.
حالا دنیای ما
یخ بسته بود
زنگ زده بود
طوفان شده بود
و از مشت های من به جای دانه های تسبیح
چکه
چکه
چکه خشم می چکید.
کاش خدا را به افسانه ها نبرده بودیم
وجبرئیل قرن بیست و یک دوباره وحی می کرد
پیامبر خدا
بر اساس قانون اساسی
ماده ی یک خدا
(اقرا باسم ربک الذی خلق)
بخوان چشم هایم را
من زنی هستم
روی حوصله ی گونه هایت.
+ نوشته شده در
88/12/11ساعت 1:2  توسط ناهید سلطانی
|
دیر آمدی سارا
قلبم را در همین آمبولانس بردند
و پیوند زدند
به چشمان مردی
که گروه خونی اش تمام الفبای فونوتیک بود.
اینجا دیگر هیچکس ابر نمی شود
و همه باران هستند.
از ساعت گرینویچ چشمانت
تا قرارهای پنهانی پشت پنجره
فقط یک گلدان فاصله بود.
دیر آمدی سارا
حالا من
یک طرح
بر روی آگهی ترحیم لبخند می زنم.
تو
طرحم را به دیواری هدیه کردی
که حتی دیوار هم تحریم شده بود.
و اما تنها مرد زنده ماند
سارا
اگهی ترحیم مرا پاره کن
من
فقط
یک طرح نیمه کاره
از یک خدای خیالی بودم.
+ نوشته شده در
88/12/08ساعت 20:20  توسط ناهید سلطانی
|
چقدر همه جا شبیه جهنم است
این نوارهای مغزی
مرا به یاد تکه های فراموش شده اجداد پشت ویترینم می اندازد
دیروز٬
سایه سیاهی دیدم
از من رو برگرداند
می بینی!
حتی مرگ هم از من رو برمی گرداند
چه برسد به تو!
که دیگر نامم را در فنجان قهوه ات نمی بینی
من٬
از دنیای مردگان با تو حرف میزنم
تو٬
که دیگر تابوتم را به اکراه روی شانه ات می گذاری
و دور می شوی در باد...
چقدر این اتاق بوی کافور می دهد
و چقدر
این غسال ها
آب را در دماغم می گیرند
من
سالهاست
پشت ویترین موزه ایران باستان نشسته ام
با لبخندی مضحک به تو
و به غسال هایی که پشت هویتی مجهول
مرا از حافظه تاریخ پاک می کنند
و من فراموش می شوم
این بارکه می آیی
برایم پماد سوختگی بیاور
چقدر دست و پایم می سوزد
و چقدرهمه جا شبیه جهنم است...
+ نوشته شده در
88/12/08ساعت 13:50  توسط مرضیه انساندوست
|